تبليغاتX
دنياي اميد
سلووووووووومممممم....


اخیییییییییییییییییییششششش..... این امتحاناتم تموم شد راحت شدیم..لامصب انگاری یه باری از رو دوشت

برداشتن... .

واسه اولین بار تو عمرم تا صبح مینشستم میخوندم...چه حالی داد...سر گیچه میگرفتی...تلو تلو میرفتی

....ولی اخر کار نمره خوب میگرفتی... .


کرم خبیث نمیدونم چرا تو هنوز زنده ایی دستم بهت برسه نابودت میکنم...آیین با تو هم هستم.


حال ندارم کلی مطلب بنویسم گیر ندین





یکشنبه نهم بهمن 1390 | 12:57 | BEHZAD |
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممم....

سلاام به دوستای خوبم که همیشه منو مورد لطف خودشو قرار دادند و همیشه چه این وب بوده یا نبوده امدن سر

زدن . از همتون متشکرم.


من اومدم بعد از 1 سال نمیدونم از کجا شروع کنم از چی بگم چی گذشته چی شده.....فعلا در خدمت شما 

هستیم...سالمیم...یه نفسی میادو میره.....


الان که اومدم به خاطر این بود که یه کامنت سحر دیدم خودم خجالت کشیدم دیگه گفتم بیام ضایع است

تا الان خیلی از بچه های که باشون در ارتباط بودم گفتن بیا پست بذار حالو نداشتم این بی حالی منم از این جا

نشئت میگیره که من تو این وبلاگ خاطرات خیلی قشنگیو با کسایی دارم که الان پیشم نیستن یا باشون

درارتباط نیستم نمیدونم کجان.......یادم میاد پارسال بود ...اره ..پارسال برج 9یا 8 بود مامان بزرگم سکته مغزی

کرد ....مامان بزرگی که باهاش بزرگ شدم...حالش خوب شد ولی عرض یک هفته باز یه سکته دیگه زد و اون

داغونش کرد نمیخوام دربارش صحبت کنم ......فوت کرد....

یکی داشتیم یکی از دوستای گلمون اونم اسمش راحیل بود .....اونم سرطان خون داشت اونم از کنارمون رفت

میدونم تا حالا از این پست های از من ندیدید ولیی نمیتونم اینا رو نگم.....مریم(یک زن تنها) معلوم نیست

کجاست :(   مریم هر جا هستس خوش باشی...... باران تو هم همین طور تو هم خیلی وقته نیستی....

من روحیه ام بالاست همیشه تو سختی ها خودمو میکشم بالا نمیذارم داغون شم.....الان همون بهزاد

همیشگی هستم ....:دی

تایپ فارسی یادم رفته ..........:دی ای خدا چه سخته الان بگن فینگلیش بنویس باور کنید حاضرم چشم بسته

تایپ کنم......همین دیگه خلاصه کردم........ :دی


پ. نوشت: ممنون از سحر . آیین . کرمولی . فاطمه . و بقیه که یادم نیست که همیشه اومدن اینجا

پ. نوشت: این واسه خنده زدم ....:دی

پ. نوشت: سعی میکنم بیشتر بیام البته همیشه هستم

پ.نوشت: شاکی نشو چرا نیمدم بگم آپم..........:دی

پ.نوشت: همیشه به پیوند های وبلاگم سرمیزدم به صورت خاموش :">

پ.نوشت: جواب کامنت های قبلی رو هم دادم......=)))) خیلی با حال بود حتما بخونید



یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 23:53 | BEHZAD |
سیلااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممم...............

من اومدمممممممممممممممممممممممم بریییییییییییییییین کنارررررررررررررر.........

به به به بار دیگه سلام به دوستای عزیزم  ببخشید من یکم دیر اومدم البته بیشتر از یکم  تغریبا ۴۰ روز

بدون آپ بودم  یک ماه که سر کار بودیم یه یه هفته ایم  حال  آپ کردن نداشتیم به هر حال یه ماه

رمضونم گذشتو کار ما هم تموم شد . خوب بود  بچه ها ازم پرسیده بودم که آیا کارت چی بود چطوری

بود من یکم توضیح داده بودم ولی واستون تو ادامه مطلب باعکس نشونتون میدم همین جا میگم که

فقط یه جور نون سنتیه که مخصوص بوشهره که معروفه به کماچ..............

خب بچه ها من قبلانا خواستم یه خواطره از شروع آؤپز باشیم واسه شما بگم که نشد ولی الان میخوام

بگم که چی شد من به این رشته خوشمزه علاقه مند شدم. من از بچه گی علاقه داشتم به آشپزی

مثلا خواهرم اینا میرفتن بازی میکردم من مینشستم برو دسته  مامانی نیگاه میکردم که چیکار میکنه

خب زیاد اینجا جدی نبود. اقا رسیدیم سر خدمت که ما قسمت شد که تو خدمت بریم با یدک کش دریا

اولین بارم بود که سوار شناور میشم اقا شب اول رفتیم خوابیدیم خیلی سرمون گیج میرفت اخه کسی

که اولین بارش باشه سر گیجه میگیره منم گرفتم اساسی.............

خب بماند اقا ما حرکت کردیم بدون آشپز اقا یکی داشتیم مسئول موتور خونه بود اون شد آشپزمون یارو

تا حالا  رنگ آشپزخونه هم ندیده بود خیلی باحال بود اقا روز اول نهار مرغ درس کرد ما که گیج بودیم

همش  تو رخته خواب بودیم رفتیم بخوریم دیدیم اه اه چه بر سر این غذا اورده  من نمیدونم این بقیه

کارکنا چطوری میخوردن ما سه تا سرباز بودیم حتی لبم نمیزدیم ولی بقیه میخوردن جیکشونم  در

نمیومد . اقا سه روز همین طوری گذشت تا رسیدیم  به اسکله اقا لنگر انداختیم  پیش خودم فکر کردم

دیگه فایده نداره باید این تجربه مو به کار بندازم خودم آشپزی کنم  به یارو گفتم آقا تو دیگه آشپزی نکن 

که خودم درس میکنم . خیلی باحالبود یارو تازه بش برخورده بود که چرا باش این طوری حرف زدم .

به هر حال من گوشی موبایل گرفتم سریع زنگ زدم مامانی همه چیو ازش پرسیدم اونم همه چی رو

مو به مو بم گفت منم  همهشو گرفتم تو ۳۰ ثانیه...............

اقا ما نهار مرغ سرخ کرده باسوپ و این حرفا درس کردیم برنج  چی بود از این تایلندیا  یه خوبی که داشت

این بود که این برنج شله نمیشه............ بعد اینم دادیم به خورد اینااولین بارم بود که سوپ درس

میکردم  خلاصه ما بلد نبودیم ماکرونی سوپم گیرمون نیمد از همینا ماکرونیا ریختیم اقا ما حواصمون نبود

که کم آب شده نمیفهمیدیم که ابش رو میخوره موقعه نهار شد اومدیم بخوریم که دیدم فقط ماکرونی

مونده...............

به هر حال اینا خوردن و این قدر کیف کردن واز من هی تعریف کردن داشت واقعا باورم میشد که آشپزم

خوشمزه هم نبودا تقصر نفر قبلی بود حساب کن چخدر غذای بد بشون داده بود که غذای من پیششون

عالی بود.................. دیگه از موقعه من  شدم آشپز یدک کش هر وقتم به مشکل برمیخوردم

به مامانی زنگ میزدم مامانی کمک حال ما بود...............این از قضیه آشپز شدن من......

 

 

 

 

پ.نوشت: دیگه سعی میکنم کم تر از این آی کن استفاده کنم تو وبم ........چون بالا یه ثابتشو گذاشتم.

پ.نوشت:بازم ممنون از دوستانی که منو فراموش نکردن

پ.نوشت:این ادامه مطلب مخصوصه خواننده های همیشه گیمه..........




ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 | 19:55 | BEHZAD |
سيلااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم..............

من اومدمممممممممممم...............

اينجاب بهزاد به مدت يك ماه كمرنگ ميشويم به علت رفتن سر كار ودر اوردن خرج جيب اينجاب ميرويم سر كار 

سعي ميكنم بهتون سر بزنم روزي بيشتر از نيم ساعت وقت ندارم كه بيام نت اخه از صبخ تا اخر شب سر كارم

همين الانم كه نشستم از كام دارم عقب ميافتم بايد زودي برم كه ساعت 10ونيم برسم سر كار اگه تونستم

يه چند تا عكس ميگيرم و واستون توضيح ميدم كه چيه خب علا باي باي........



جمعه بیست و دوم مرداد 1389 | 9:52 | BEHZAD |
سیلاااااااااااااااااااممممممممممممممم...................

خوفین.........؟چطولین................؟

من اومدم باز با یه کاراهای بسیار قشنگ اولا من یه دورز غیبت داشتم به همین دلیل آپ کردنم یکم

طول کشید . خوب بچه ها چه خبر چه کارا میکند..........؟

بریم سراغ اصل مطلب که چه کارها که بر سرمان نیامده وچه شدوچه کارا کردیم.

روز ۵ شبه عمه گیر داد که بهزاد پاشو بریم بازار چندتا از این چیزا هست واسه دکوری بریم بخریم منم

با هزارتا دوز کلک از خواب بلند کرد تو رختخواب گفتم عمه ساعت چنده گفته ساعت ۱۰ونیم منم گفتم

باشه بلند شدم اومدم نیگاه کردم دیدم ساعت ۹ منو بلند کرده عمه گفت یالاوردار باید بریم منم دیگه

خواب از سرم پریده بود دیگه مجبور شدیم رفتیم اقا این عمه ما هم مشکل پسند کل این شهر رو ما رو

دور داد تا چیزایی رو که میخواد بخره پدرم در اومد  نزدیگ دوساعت واسه ۴تا چیز همین داشتیم تو ایم

مغازه تو اون مغازه میگشتیم که اخر کار ما به اتمام رسید  وراحت شدیم.

حالا واسه نهار گفتیم عمه چی میخوای درست کنی گفت  یه چیز حاضری درست میکنم بخورید

اقا بابام زنگ زد بش گفت چی داریم نهار گفت حاضریه بابام هیچی نگفت قطع کرد.

اقا ظهر شد بابایی اومد دیدیم به کباب اورده عمه گفت اینا چیه اوردی  این همه غذا درست کردم چرا

اینو اوردی اخه بابام میدونست حاضری عمه یه چیز خر تو خره واسه همینم کباب اورده بود .البته واقعا هم

همین بودا. دیگه با هزار تا بدبختی هم که بود نهار رو رد کردیم رفت بعد منم مثل همیشه ظرفا روشستم

وکارا رو خودم تنها انجام دادم عصرشم یکم لباس بود که که منو عمه با هم شستیم.

روز جمعه ها چون معمولا بابام خونه اس خودش کارای صبحونه رو انجام میده خودش میره نون میگره پنیر

ومخلفات که این صبحونه روز جمعه ها واسه ننه معروفه به جمعه تاریقی(همون تاریخیه) چون همه چیز

واسش مهیاس  بعدشم رفت بیرون واسه نهار میگو گرفت  بابایی اومد منم که خواب بودم عمه نشسته

بود پاکش کردو از این حرفا بعدشم درست کرد اقا نشستیم خوردیم  ولی تو این ۱۵ روز که عمه غذا

درست  این خوشمره ترین غذایی بود که خوردم من هر روز یه نصف بشقاب نمیخوردم از موقعه ایی که

عمه اومده بود ولی اون روز سه تا بشقاب غذا خوردم خوشمزه بود منم دل سیری از غذا در اوردم

با حال بود کلا .

قرار بود مامان اینا هم  روز جمعه بیان هی ما هم تبو تاب داشتیم که کی میرسن فکر کنم تا موقعه ای

که رسیدن یه ده دفعه ای باشون تماس گرفتیم دیگه اخر شب بود یعنی اول صبح ساعت طرفای  ۳صبح

بود که رسیدن خونه و هنوز نیومده بودن داخل که من نشستم ساکو باز کردم مثل این وحشیا یالا

سوغاتم رو بدید من سوغاتم رو میخوام .

حالا میگم چی گیرم اومد یه دمپایی دوتا پیراهن دو تا زیر پیراهنیهمین دیگه حالا ببینیم بقیه

فامیلم چیزی گیرم میاد یا نه منتظر هستیم.

اینم خاطرات بهزاد کد بانو که به اتمام رسید .........

 

حالا نظرتون چی بود درباره این خاطرات............؟



شنبه نهم مرداد 1389 | 19:49 | BEHZAD |
سیلاااااااااااااااااامممممممممممممم.............

خوفین.............؟چطولین..............؟

من اومدمممممممممممم البته با یکم تاخیر شایدم بیشتر.

خوب بله ما روزگار بسیار سختی بسر میبریم که بسیار جالب است نه خوبه بد نیست ادم بعضی چیزا رو

تجربه کنه ولی من قبلنم تو این موقعیت بودم تو خدمت .یه خاطره بسیار جالبم درباره کدبانو بودن تو

خدمت دارم که اونم به وقتش براتون تعریف میکنم.

خوب روزای خیلی خوبی بود ه تا الان من خواستم هر روزشو واستون بگم که نشد همشون هم یادم

رفت خودم حوصلم نشد بنویسم که چیکار کردم .به هر حال یه روزش خیلی جالب بود که اونو میخوام

براتون بگم.

صبح طبق معمول ما را ساعت  ۸ عمه بلند کرد یالا مسئول خرید برو چیز واسه خونه بخرو بیا اقا اون

بلند شدم برم باز این موتور لامصب اولش کار نکردبعد کار کرد توش بنزین ریختم راه افتاد بعدش رسیدم

بازار موتور یه کنار گذاشتم رفتم چیز میز خریدم اومدم دیدم به به موتور جان در حال بنزین ریختن بیدن

فهمیدم که کاربرات خرابه سریع روشن کردم وخودم را به خونه رسوندیم این تا اینجا.

حالا واسه نهار: خوب عمه امروز نهار چی داریم  عمه:آش دوغ  یهو من این طوری شدم

عمه آش دوغ چی بید یک غذای بسیار خوشمزه که از مربوط به شهر کرد میشود حالا منو میگی بابا

عمه کوتاه بیا نکن همچین خونواده ما از این چیزا نمیخورم گفت نه الا وبلا باید بخورین یالا برو دوغ بگیر

اقا هر کار کردیم کوتاه نیومد ماهم مجبور به اطاعت شدیم ورفتیم مثل ادم کارمون رو انجام دادیم  هر

چی بش گفتیم بابا آش ظهر واسه نهار نیس کوتاه نیومد.

اقا موقعه ظهر شد گفت بهزاد بیا بچش منم از خا بی خبر رفتیم خوردیم اقا یکم خوردیم به به به هیچی

نداره به عمه گفتم این نه نمک داره نه ترشی داره نه تندی داره این که هیچی نداره گفت تو چیکار داری

درست میکم اقا یه بشقاب به ما داد گفت برو بخور ما هم صبحونه نخورده اومدیم بخوریم دیدیم به به

سبزیش یه طرف نخود لوبیا یه طرف  ولش کردم نخوردم گذاشتمش کنار.

موفعه نهار شد و من طبق معمول سفره رو چیدم عمه غذا رو کشید بابام یهم دیدی گفت این چیه

عمه گفت آش دوغ همه کلا در تعجب بیدیم بابام هم مثله این بچه های ۵ ساله نشست خورد هیچی

نگفت فکر کنم اولین بارش بود که نهار آش اونم از نوع دوغش میخورد ننه هم خورد کلی تعریف کردو از اینا

ولی قیافش داد میزد که ناراضیه منم تا اومدم بخورم گفتم نمیخوام مشکل معده دارم رفتم نشستم  نون

وماست خوردم خیلی بهتر از اون آشه بود.

اقا یه روز عمه یه دیگ بزرگ خورشت ورغ درست کرد من که تا دوتا بشقاب نخورم بلند نمیشم نصفه

نشده بلند شدم عمه گفت بخور گفتم ممنون دیگه سیرم .

کلا این روزا عمه غذا که درس میکنه واسه دوروزه مثلا دوروز پیش یکم از غذای دمپختک  بود وهمون

خورشت مرغ که به خورد ما داد وما هم مثل ادم میخوردیم و هیچ حرفی نمیزدیم.

امروزم ماست با برنج دیروز داشتیم چون عمه باز یه دیگه بزرگ درس کرده بود خیلی جالب بود ولی

خوبیش اینه که من میتونم بخوابم و زیاد کار نداریم.

دیروز رفتم تو کار لباس شستن البته عمه هم کمک کرد نزدیک به دوبار ماشین رو پر کردم وهی باز

میشستم خیلی خوب بود اخه داشت پدرم در میومد .

راستی یه چیز الان یادم اومد در رابطه با اون روزی که آش داشتیم اقا شب اومدیم واسه ننه شام آش

دوغ بدیم که یهو همه چی برعکس شد وننه هر تونست از عمه و غذاش ایراد گرفت بش گفتم  چطور

ظهر تعریف میکردی الان ایراد میگرفتی گفت جو گرفته بودم (البته نه این طوری نگفت من این طور حس

کردم) در کل روز جالبی بود.

 

 

 

پ.نوشت: نیمه شعبان رو به همه تبریک میگم..........

 

 

 

 

 

 



دوشنبه چهارم مرداد 1389 | 19:7 | BEHZAD |
سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممم...............

خوفین..........؟چطولین..............؟

خوب امیدو ارم که خوب باشین و دماغتون چاق باشه. بریم سر اصل مطلب اول دیروز واستون بگن که

چه برمن گذشت که نتونستم آپ کنم.

دیروز ساعت ۸یا ۹ بود که برپا داد عمه گفت بهزاد بیا برو واسه غذای امروز که ساندویچم بود وسایل بخر

و بیا من که تازه از خواب پاشده بودم گفتم باشه الان میرم اقا ننه هم یادش به نون بربری افتاد گفت بگیر

حالا ۹ صبح نون بربری کجا بود گفت نه من میخوام  منم گفتم باشه با پیر زن جماعت نمیشه دهن به

دهن شد اخه هر چی بگی باز اون حرف خودش میزنه. اقا اومدیم این موتور غرازمون رو روشن کنم که

بابام دیشب درستش کرده بود منم با خیال راحت روشن کردم دیدم روشن شد خیلی حال کردم  گفتم

دیگه امروز پیاده نمیرم. اقا تا سر گوچه نرفته بودم دیدم باز این موتوره پت پت میکنه فهمیدم بنزین نداره

اقا سریع دورش دادم دمه در خاموش شدباز حالا میرم داخل ببینم بنزین هست یا نه اونجا هم نبود

درست به موتور نیگاه کردم دیدم ای دله غافل بابا که دیشب موتور رو درست کرده پیچ کاربراتور رو نبسته

به همین علت بنزینش همش رفته حالا تا بازار باید پیاده میرفتم البته زیادم دور نیست ولی دیگه باید

میرفتیم تو این گرما رفتیم مخلفات هم گرفتیم اومدیم . رسیدم خونه عمه گفت باز برو تخمه مرغ بگیر باز

رفتم برگشتم تو راه همین طور فحش خودم میدادم چون از پرسیده بودم بهمم گفته بود که تخمه مرغ

بگیر ولی من یادم رفته بود رفتم  گرفتم و برگشتم خونه.

رسیدم خونه عمه گفت خوب حالا بیا قالی های رو که شستی رو بیاپهن کنیم اول برو اتاق رو جارو کن

منم رفتم اتاق رو تمیز جارو کشیدم قالی ها رو پهن کردم بعدش عمه گفت خوب برو حالا اون اتاقم

برو  جارو بکش بازم ما رفتیم اون اتاقم تمییز کردیم  دیگه داشتم می افتادم ولی یه چیز رو خوب فهمیدم

که این خانم های خونه چی میکشن از دسته ما. خوب عمه استراحت داد بهمون تا نهار طبق معمول

من خودم تنهایی باید سفره رو میچیدم وهمه میخوردن وبعدش من بباید خودم جمع میکردم وبعدش

سریع می شستم  یعنی بعد از غذا خوردن باید بشورم چون بدم میاد که ظرف شویی کثیف باشه بعداز

اون افتاد م پیش برادرو سریال نیگاه کردو سریال سوپر نشنال سریال آمریکایی نمیشد ازش گذشت

تا ساعت ۶ گرفتار همین بودم که اومدم آپ کنم که یهو خوابم برد وساعت ۱۰ بلند شدم ودیگه حال

حوصله آپ نداشتم.

حالا در مورد غذا بگم که جالبیش همین جاس عمه گفت بهزاد کباب سیب زمینی بدون گوشت درست

میگنم البته با تغییراتی من گفتم عمه کوتاه بیا کسی تو خونه ما از این چیزا نمیخوره گفتمش بیا

سوسیس بندری درست کن گفت باشه من سوسیس بش دادم که درست کنه دادم دستش رفتم تو

اتاقم اومدم دیدم نه درست نکرده همون کباب رو درست کرده کوتاه هم نمیاد حالا هیچ کسی تو خونه ما

از این نمیخوره فقط من میخورم  نشستیم سر سفره دیدیم همه دارن میخورن نمیدونن تو دماغشون

کنن یا تو دهنشون بابام اصلا هیچ حرفی نزر داشتم شاخ در میاوردم ننه که اصلا هیچی نگفت اون از

این غذا متنفر بود ولی خورد و تا تونست تعریف کرد. بعد از یه نیم ساعتی فکر کردم اخه اینا مجبورن

بخورن نمیتوننم ایراد بگیرن درستشم همین بود ولی اگه مامان بود...اوه اوه یه سر صدای میشد سر این

غذا بیا و ببین........ اخه کلا خونه ما شکمو هستن............

اینم از دیروز من....... .

 

 

 

پ.نوشت:  اون روز که قالی شستم حیاطم رفت تو پاچم اونم شستم..........



سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 | 19:38 | BEHZAD |
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممم.................

خوفین...........؟سلامتین................؟

بله میخوام سعی کنم هر روز آپ کنم .البته اگه وقت کنم چون هم جواب دادن کامنتا هم خبر کرردن خیلی وقت میگیره به همین علتم اگه بچه ها نتونستم خبر کنم از دستم ناراحت نشید چون وقت خیلی میگیره. حالا بریم سر اصل مطلب .

من دیشب ساعت ۲ خوابیدیم امروز صبح در خواب ناز بودیم که یهو عمه صدا زد بهزاد برو پنیر بیار تموم

کردیم. این قدر خوابم میومد که نگو ولی مجبور بودم حالا ساعت چنده ۸ صبح اومدیم بریم موتور رو

روشن کنیم که بریم مغازه اقا موتور هر چی هندل میزنیم  روشن نمیشه اخه این موتور ما مشکل داره

کلا غرازه بید.بابام گفته بود هر وقت روشن نشد یا علی هل بده بنداز تو دنده بعد هل بده روشن میشه

حالا اول صبح به گیچو گلع لو(همون گیچ بودن رو میگه)هی هل بده هی هل بده اقا روشن نمیشه دیدیم

داره جونمون در میاد .ولش کردیم البته قرار بود برم فلفل دلمه هم بگیرم که قیدشو زدم نرفتم اخه اون

دیگه خیلی دور بود. خلاصه رفتیم  مغازه سر کوچه گرفتیمو برگشتیم خونه تا اومدم داخل عمه گفت بهزاد

برگرد برو سیم ظرف شویی  بگیر بیا........

هر جور بود زیرش در رفتم گفتم شاید داشته باشیم رفتم تو کابینت گشتن یهو یکی پیدا کردم خمیر

دندونم پیدا کردم یکم فکر کردم یادم اومد مامانم گفته بود هر چی لازم داشتی رو واست تو خونه گذاشتم

باز اونجا زدم تو سر خودم البته باید واسه پنیر میرفتم.............این واسه صبحونه بود.

حالا اومدیم نهار بخوریم اقا دیروز عمه یه دیگه بزرگ غذا درست کرده بود دیگه نیازی به درست کردن نهار

امروز نبود .دیروز برنجش دم نکشیده بود که به زور خوردیم عمه نهادش دم بکشه بعدش نشستیم

خوردیم با هر بد بختی بود هیچ کسم چیزی نگفت حالا فکر کنید همین موقعیت اگه مامانم بود این غذا رو

جلو ما میگذاشت از اون کوچیک کوچیکه غر میزد تا مامان بزرگم ولی کسی جرات نکرد چیزی بگه

همه ساکت خوردن هیچ چیزیم نگفتن............

حالا دیروز بود گفتم عمه گیر داده یالا بیا بشین قالی بشور زیرش در رفتم الان باز گیر داده دیگه نمیشه

زیرش در رفت باید تن در دهیم به این کارهمین الانم داره صدام میزنه میگه بهزاد بیاااااا.....

البته قالیش خدا رو شکر از این ۶متریاس نه از این بزرگا...........

دیگه باید برم به کار برسم  الانه که صداش در باد.

 

 

پ.نوشت: من هر روز آپ میکنم دیگه مثله قدیم نیست...........

پ.نوشت:  مثله همیشه فقط گیر ندین غلط غلوط داری.

پ.نوشت:تونستم یه عکس از قالی شوریم واسه شما میگیرم.........



یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 | 18:30 | BEHZAD |
سیلااااااااااااااااااااااااااامممممممممممم................

من اووووووووووووووووووووووومدممممممممممممم...............

بله بهزاد میشود کد بانوی خونه الان بتون میگم چه خبر شده. اول قضیه دیرآپ کردن رو بگم . مامانم  و

خواهرم (۲تا) میخواستن برن مشهد که ما هم گرفتار همین شدیم واداشتیم تدارک رفتنشون رو میدیدیم

بله به امید خدا دیروز راهی شدن وما را اینجا تنها گذاشتن  و من شدم مسئول خونه چون برادرم و

بابایی از سر صبح بیرونن وظهر میان ونهار میخوان البته یه نفر دیگه تو خنه مون هست که مامان

بزرگمونه که من به همین علت باید پیشش باشم  یعنی همیشه یکی باید پیشش باشه والان ما شدیم

کد بانوی خونه و همه کارها برعهدی منه .

میخوای سعی کنم  کارایی رو که هر روز میکنم رو واستون تعریف کنم  وشما من را در این امر خطیر

راهنمایی کنید . بله یکی از این کارها که باید کنید غذا درست کردن ........بله ........من آشپز هم هستم

ولی خیلی وقته هیچی نپختم همه چیز یادم رفته  اگر میشود ما را کمک کنید.....

از امروز رو واستون میگم که نهار با عمه بود (عمه یه چندروز اومده که مواظب مامان بزرگ باشه) اره رفته

بودم دانشگاه که استاد بهمون نمره میان ترم رو کامل بده که سر کار بودیم دو ساعت تو دفترش

نشستیم  اخرم ندیدیمش بعد یکی اومد گفت بهتون نمره میده ما هم نشستیم کلی با یارو بحث

کردیم حالادفترشکج بود سازمان بازرسی کل نزدیک بود چکو لنگمونو(یعنی دستو پا)بندازنمون بیرون

که ترسیدیم و مثل ادم رفتیم بیرون.

اقا بعدش اومدیم خونه بابا گفت یالا سفره پهن کن اقا ما رو میگی ۱۰ دفه رفتیمو اومدیم هر چیز بود

اوردیم باز یه چیز کم بود حالا میفهمم مامانی چی میکشه از دسته ما حالا سفره چیدیم اومدیم غذا

بخوریم دیدیم به به برنجه دم نکشیده خورشته نمک نداره بامیه نپخته هر چی بود به زور خوزدیم اخه

دسپخته عمه یکم که چی عرض کنم بیشتر از ۱۰ کم شیش میزنه . خلاصه هر چی بود خوردیم  حالا بیا

سفره رو جمع  کردیم لامصب این برادرم وبابام هیچ کدومم  یه دستم کمک نمیکنن من بدبختم همه رو

جمع کردم نهادم ظرف شویی اومدم برم  یکم صبر کردم فکر کردم حالا کی باید بشوره دیدیم باز خودم

باید این کارو کنم  اقا ضرفا رو هم شستیم .

آی مامان کجاااااااااااییییییییییییییییییییییییی..............

حالا الان عصره شب هم مونده .احتمالا باید بشینم اتاق ها رو هم جارو بکشم ظرفایی شبم بشورم

بچه ها لطفا ما را کمک رسانی کنید..........

احتمالا فردا باید نهارم درست کنم.البته دسپختم خوشمزه است همه چی بلدم .........



پ.نوشت: فقط جان خودتون گير ندين غلط غلوط داري......

پ.نوشت: اين قالبو گذاشتم چون به كدبانو بودن ما خيلي ميخوره........

پ.نوشت: نظرتون رو در  رابطه با قالب وبلاگ  بگين.

پ.نوشت: همين الان عمه گير داده ميگه بيا قالي بشور......نميخوام..... ......نميشورم....




شنبه بیست و ششم تیر 1389 | 17:45 | BEHZAD |
سیلاااااااااااااااااااااااااامممممممممممممم........................

من اومدممممممممممممم.................

من کلا همین شکلیم..........

خوب بگذریم اول کا باید یه تشکر ی از دوستای گلم کنم که منو تنها نگذاشتن ومارا بسیار خوشحال

میکردن با نظراتشون ایشالاه که منم بتونم جبران کنم .بله امتحانات ما هم تموم شد راحت شدیم

دوستان ما رو خیلی نصیحت کردن (بیب)ها گفتن و ما رو به درس خوندم وادار کردن ممنون خیلی خوب

بود اگه شما نبودیم کی میخواست از اینا بگه به هر حال ممنونم .

خوب امروز اومدم یه خاطره خوب از بچه گیم بگم که یکم  فضول بودم البته همش یکما نه بیشتر

تو زندگی من اتاقات بسیار جالب افتاده که هر کدومش یه فیلم میشه بسازی(دروغ میگه"وجدان

بهزاد") . اسم این مطلبو نهادم مزاحمت اخه به مطلب قبلی هم میخوره و ما در راستای اصلاح جامعه از

همون بچه گی فعال بودیم واز این کارا میکردیم وجامعه رو اصلاح میکریدم این اصلاح سلمونیرو میگما

 خوب بریم دیگه سر اصل مطلب.

خوب طرفای کلاس دوم سوم راهنمایی بودم فکر کنم دوم بود اره به بچه ها رفته بودیم بیرون گردش

اونم از نوع گله ایش  همین طور واسه خودمون واسه خودمون میگشتیم رفتیم کنار دریا ساندیچ

میخوریم حالا بگو چطوری مثلا ساندویچ ۱۰۰ بود نفری ۲۵ مینهادیم میشد۱۰۰بعد که میخریدیم تقسیم

به ۴میکردیم فقط تا گلو میرسید برهر حال خوشمزه بود من حاضرم باز همون کارو کنم .

خوب تو راه برگشت بودیم به خونه بودیم دیگه داشتیم برمیگشتیم  ساعت طرفی ۱۰ بود . در حال

رفتن دیدیم دو خواهر گرامی اون طرف خیابون ظاهر شدن ما یهو دیدیمان به طرفشون جلب شد وهمین

طور داشتیم نیگاه میکردیم که دیدیم یهو یه پژویی جلوشون ایستاد دو تا پسر تو ماشین بودن اقادیدیم

این پسره هی گرو گرور هی بوق میزنه دیگه اطراف محلمون رسیده بودیم گفتیم ده بیا تو محل ما و از

این کارا . اقا این ماشینیه هر چی بوق میزد این دخترا محلشون نمیذاشتن با بچه ها یه شور مشورتی

کردیم گفتیم چطوری حال این پژویه رو بگیریم بعد چند دقیقه به نتیجه رسیدیم که همه ۷الی ۸ نفری 

باهم دادبزنیم "کسی زید لر نمیشه" اقا شروع کردیم گفتن این جمله اقا دخترا رو میگی ترکیدن از

خنده  هی پسره بوق میزد وهی این این دخترا اشاره ما میکردن ومیخندیدن اقا این قدر رو پسره خندیدن

ماهم همین طور پشت سر هم همینو میگفتیم اقا یهو من گفتم بچه ها این یارو خر نشه بیاد دنبالمون

یکی از بچه ها گفت اقا میریم تو همین کوچه ما هم گفتیم باشه یهو دیدیم ماشینه رفت. گفتیم به به به

افرین به خودمان چه پسرای خوبی. اقا چشمت روز بد نبینه این کنار پیاده رو اب ایستاده بود یهو پژویه

اومد با سرعت همه رو خیس کرد وترمز کشید افتاد دنبال ما. ما رو میگی دوتا پا داشتیم دوتا پا دیگه هم

قرض گرقتیم قشنگ تو همون کوچه ای که قرار گذاشته بودیم در رفتیم .

اینم یکی دیگر از اصلاحات جامعه ما که در بچه گی رخ داد ................

اینا که میبینیم دوستای اون دورانم هستن..............

 

پ.نوشت: من قصد توهین به کسی رو ندارم اگه کسی هم ناراحت شده همین جا ازش معذرت میخوام

پ.نوشت: الان دارم با ترسو لرز این اپو مینویسم میترسم باز پاک شه...........

پ.نوشت: منتظر اصلاحت بعدی جامعه باشید...........

پ.نوشت: اقا من همين طوري مينويسم با لهجه بدون ويرايش با غلتو غلوت......



شنبه دوازدهم تیر 1389 | 17:14 | BEHZAD |